غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

302

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

در آن ايام كه امير سلطان بايزيد از درگاه خاقان منصور باردوى بديع الزمان ميرزا مراجعت نمود و سبب عدم اجابت ملتمس ملاقات را عرض فرمود شاه‌زاده در بحر انديشه فرورفت كه ايا گلزار مملكت را از خار طغيان معاندان بدستيارى كدام‌يك از معاونان پاك گرداند و امير عمر بيك را كه اظهار شعار خلاف كرده و در قلعهء شبرغان متحصن گشته بود بچه طريق از طريقهء عناد گذرانيده بجادهء اتحاد رساند مقارن آن حال مبشر خجسته مقال از نزد امير ذو النون رسيد و از زبان آن جناب بشرف عرض رسانيد كه چون اين مخلص را بر مخالفت امير عمر بيك اطلاع افتاده سپاه زمين داور و فراه و غور و ساخر و تولك را جمع آورده بر جناج استعجال عنان توجه بصوب شبرغان انعطاف داد لايق دولت روزافزون آنكه موكب همايون نيز به طرف آن بلده نهضت نمايد تا مهم مخالفان فيصل يافته دست عنايت الهى ابواب فتوحات نامتناهى بر روى ملازمان آستان پادشاهى برگشايد سلطان بديع الزمان ميرزا بعد از استماع اين بشارت بديدن چهرهء فتح و ظفر واثق گرديد و از آله تمور در حركت آمده عنان يكران بصوب شبرغان منعطف گردانيد و چون ماهچهء علم ظفر شيم قطع منازل و مراحل كرده پرتو وصول بر سه‌شنبه بازار انداخت امير ذو النون از آنجانب رسيده انامل فياض را بلب ادب مقبل و ملثوم ساخت و امير عمر بيك از قرب وصول موكب عالى و آمدن امير ذو النون وقوف يافته خاطر بر تحصن قرار داد و برج‌وبارهء شبرغان را مضبوط ساخته ابواب عناد و لجاج برگشاد و سلطان بديع الزمان ميرزا اعلام فتح و ظفر برافراخته و امير شجاع الدين ذو النون سپاه جلادت اثر را مكمل ساخته صباح روزيكه چهارشنبه بود از سه‌شنبه‌بازار به ظاهر شبرغان خراميدند و صداى نقاره و نفير و آواى سورن و كرناى باوج فلك اثير رسانيدند و سلطان بديع الزمان ميرزا در عيدگاه آن بلده نزول اجلال فرموده امير ذو النون در مدرسهء سيدى احمد ميرزا فرود آمد و ساير امرا و لشگريان آن بلده را درميان گرفته آب خندق را به طرفى ديگر افكندند و جهة پر ساختن آن آغاز كشيدن خاك و انداختن درخت كردند اما چون خاطر امير ذو النون مايل به آن بود كه بين الجانبين مصالحه واقع شود و امير عمر بيك بار ديگر در سلك ساير امرا و نوئينان ميرزا بديع الزمان انتظام يابد اصلا سپاه را اجازت حرب و جنك و رخصت انداختن تير و سنك نميداد و پيوسته جهة تمهيد بساط صلح و صفا قاصدان سخندان نزد امير عمر بيك ميفرستاد بعد از تكرار آمد شد سفرا امير عمر - بيك بامير ذو النون پيغام نمود كه اگر آن جناب قدم رنجه فرموده با معدودى از ملازمان بدهليز قلعه تشريف آوردند و خواطر مرا بتأكيد قواعد عهد و پيمان اطمينان بخشند دروازهاى شبرغان را بسان ابواب دولت و اقبال بر روى بديع الزمان ميرزا ميگشايم و بدستور پيشتر بملازمت شتافته در طريق خدمتكارى و جان‌سپارى سلوك مينمايم امير ذو النون اين التماس را بعز اجابت مقرون گردانيد و صباحى عازم درون شهر شيرغان گرديد و قبل از آنكه پاى در ركاب آورد ميرزا بديع الزمان به منزل جناب امارت پناهى تشريف برد و در آنزمان آن جناب را بخاطر رسيد كه اگر آن حضرت بقدوم عنايت و